تبلیغات
موجودات فضایی - مصاحبه با کردو موتوا شمن بزرگ
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

مصاحبه با کردو موتوا شمن بزرگ اهل زولو در افریقا  (قسمت اول)

http://syntafrica.net/images/contacts/credo.jpg

ربایندگان بیگانه و نژاد خزندگان

http://i.ytimg.com/vi/a4eD1UHkcNI/0.jpg

توسط ریک مارتین  99/30/9

همیشه گفته شده که بزرگان بومی هر قبیله ای کلید دستیابی به دانش هستند و این جمله هرگز تا زمانی که من موفق شدم تا با کردو موتوا سانوسی (شامن) اهل زولو، که به هشتاد سالگی خودش نزدیک می شود، مصاحبه کنم بر من ثابت نشده بود. از طریق تلاش و زحمات دیوید آیک (David Icke) موفق شدم تا با دکتر یوهان جوبرت (Johan Joubert) ، کسی که قرار گفت و گو را با کردو موتوا هماهنگ کرد تماس برقرار کنم .در نتیجه مصاحبه از طریق تلفن انجام پذیرفت ان هم با ان سوی دنیا در افریقای جنوبی. ما اینجا در روزنامه اسپکتروم از صمیم قلب از دیوید آیک و دکتر جوبرت به خاطر تلاش و زحمات بی شائبه آنها برای با خبر کردن دنیا از حقایق از زبان این مرد تشکر می کنیم.

http://www.metahistory.org/images/Cecrops.jpghttp://www.zteck.com/alien/Reptilian_skull.jpg

 

من برای اولین بار حدود پنج سال پیش راجع به موتوا مطالبی شنیدم و در اون زمان فکر برقراری ارتباط تلفنی با وی که در مکانی دور افتاده زندگی می کرد غیر ممکن به نظر می رسید.تا زمانی که با خبر شدم دیوید آیک زمان زیادی را با وی گذرانده و مایل به انجام  مصاحبه با اسپکتروم هست، همه چیز خود به خود جور شد. ما موفق شدیم در 13 آگوست یک گفت و گوی 4 ساعته با او انجام دهیم! و نه، ما این گفت و گو را قطعه قطعه نکردیم، تمام مکالمه کلمه به کلمه ذکر شده و این در راستای اخلاق روزنامه نگاری ما برای محترم شمردن و صداقت با خواننده ست !

http://www.bibliotecapleyades.net/sumer_anunnaki/reptiles/images/reptile17a_02a.jpg

کردو موتوا مردی ست که دیوید آیک او را این طور توصیف کرده: ” مردی فوق العاده با دانشی حیرت آور، یک نابغه، باعث افتخار وخوشوختی منه که اون رو یک دوست صدا بزنم.” بعد از مصاحبه با کردو موتوا باید بگم کاملاً با او موافقم.

در اینجا باید یادآور شوم که کردو موتوا با وجود نداشتن تحصیلات رسمی ، به قدری دلسوز و منصف بود که کلمات بومی و اسامی خاص را برای این مقاله هجی و معنا کند و این امر برای دانشجویان زبان افریقا مفید تر و مهم تر از خوانندگان معمولی جلوه خواهد کرد. و تمام اینها روی دیگر توجه و دقت موتوا را نشان می دهد.

http://www.webster.uk.net/SpecialInterest/Sci-FiFantasy/Images/alien_02.jpg

http://www.bibliotecapleyades.net/imagenes_sumeranu/reptiles13_06.jpg

اگر احساس می کتید به تازگی مطالبی خواندید که فکر شما را در گیر و نظام اعتقادی شما را دگرگون کرده، این مقاله شما را یک قدم به جلو خواهد برد. مانند همیشسه، حقیقت از تخیل عجیب تر است. هنگامی که حقیقت یا بخش کوچکی از آن بر هر یک از ما آشکار می شود در واقع قسمتی از یک پازل بزرگ است، در نتیجه این وظیفه ماست تا به حقایقی که دیگران در اختیار ما می گذارند گوش فرا دهیم و توجه کنیم.

http://s3.amazonaws.com/readers/2009/04/22/alienreptile_1.jpg

این باعث افتخار ماست که این فرصت را داشتیم تا دانش و تجربیات کردو موتوا را در اختیار شما بگذاریم. این کمیاب ترین و ارزشمندترین فرصتی بود که در اختیار داشتیم.

http://blog.enveeapparel.com/wp-content/uploads/2008/04/roswell-alien-steampunk-art.jpg

این اطلاعات حیرت آور که توسط کردو موتوا ارائه شده اند مطمئناً باعث تهیج و یا خشم بعضی افکار می شوند و مفهوم و گنجایش آن بسیار دور از ذهن است. هنگامی که شما این اطلاعات را بخوانید بهتر متوجه خواهید شد که چرا تلاش های زیادی برای ساکت کردن او انجام گرفت. همچنین شما عمیقاً جسارت موتوا را برای پیش قدم شدن و گفتن حقیقت ستایش خواهید کرد، بدون در نظر گرفتن اینکه چه عواقبی برای خودش خواهد داشت.

هم اکنون بدون مقدمه چینی و توضیح بیشتر به سراغ مصاحبه می رویم.  

    مارتین: اول از همه باید بگم این برای من یک افتخار وامتیاز خاص که با شما صحبت میکنم و باید از دیوید آیک ودکتر جوبرت که بدون کمک هاشون این مصاحبه انجام نمی شد تشکر کنم. خواننده های ما  باید از وجود خزنده های تغییر شکل دهنده فضایی با خبر باشند و من هم می خواهم راجع به جزئیات حضور، فرمانروایی، نقشه های اون ها وشیوه های اجراییشون با شما صحبت کنم. در نتیجه سوال اول اینکه آیا شما میتونید ثابت کنید که اونها هم اکنون روی سیاره زمین زندگی میکنند؟ واگر این درست باشه لطفا راجع به جزِئیات حضور آنها صحبت کنید.آنها از کجا میایند؟

موتوا: آقا، آیا روزنامه شما میتونه مردم رو به افریقا بفرسته؟

مارتین: میبخشید میشه تکرار کنید؟

موتوا: روزنامه شما میتونه لطف کنه و کسی رو در آینده نزدیک به افریقا بفرسته؟

مارتین: در حال حاضر توان مالی این کار رو نداریم ، ولی شاید در آینده فرق بکنه.

موتوا: به این خاطر که چیزهایی وجود داره که من میخواهم روزنامه شما، خواهشآ، به طور مستقل بررسی کنه. شما راجع به

 کشور روآندا در افریقای مرکزی شنیده اید؟

مارتین:بله.

موتوا:مردم روآندا، مردم هوتو (Hutu)، همینطور مردم واتوسی (Watusi)، عقیده دارند، وتنها اینها در افریقا نیستند که اینطور فکر میکنند، میگویند که اجداد بسیار دور آنها یک نژاد به اسم ایمانوجلا (Imanujela) به معنای ” اربابانی که آمده اند” (the lords who have come) هستند. و بعضی قبایل افریقای جنوبی از قبیل مردم بامبارا (Bambara) هم چیز مشابهی میگویند. آنها میگویند در نسلهای بسیار بسیار دور یک نژاد بسیار پیشرفته و وحشت آور که شبیه انسان بودند و آنها را زیشوزی (Zishwezi) مینامند از آسمان آمدند. زیشوزی یعنی موجوداتی که از آسمان فرود میایند یا به داخل آب میروند. آقا،هر کسی راجع به مردم دوگون (Dogon) در غرب افریقا شنیده که مثل بسیاری دیگر عقیده دارند که قبیله یا پادشاه آنها اول از همه توسط نژاد ماوراءطبیعی که از آسمان آمدند پایه گذاری شده. آیاهنوز صدای من رو داریدآقا؟

مارتین: بله، ارتباط خوبه لطفآ ادامه بدید.

موتوا: آقا، من میتونم همینطور ادامه بدهم، اما بگذارید راجع به مردم زولو (zulu) در افریقای جنوبی برایتان بگویم.

مارتین: بله لطفآ.

موتوا: مردم زولو، کسانی به مردم جنگجو معروف هستند، مردمی که پادشاه شاکا زولو (Shaka zulu) متعلق به آنهاست. اگر شما از یک انسان شناس سفید پوست در افریقای جنوبی معنای زولو را بپرسید، میگوید “آسمان” [خنده]. در نتیجه مردم زولو به خودشان میگویند “مردمی از آسمان”، که این، آقا، جفنگ است. در زبان زولو معادل آسمان ، آسمان آبی، سیباکاباکا (sibakabaka) است. معادل فضای دربرگیرنده سیارات، ایزولو (izulu) و ودوزولو (weduzulu) یعنی آسمان تاریکی که هر شب همراه ستارگان میبینید. همچنین معادل سفر کردن، مهاجرت های هر از گاهی یا کوچ هم ایزولا(izula) ست. شما میبینید که مردم زولو از این واقعییت آگاه بودند که شما میتوانید در فضا سفر کنید-  نه مثل یک پرنده در آسمان – بلکه در فضا، و مردم زولو میگویند که هزاران هزار سال پیش نژادی از آسمانها آمدند که شبیه lizards بودند وهر وقت اراده میکردند میتوانستند تغییر شکل بدهند. نژادی که دخترانشان با  walking (extraterrestrial) ازدواج کردند، و نژاد قدرتمندی از پادشاهان و سران قبیله ای به وجود آوردند. صدها داستان و روایت وجود دارد آقا، که یک lizard  femaleخودش را جای یک پرنسس انسان جا زد و با یک شاهزاده زولو ازدواج کرد. آقا،  هر بچه مدرسه ای در افریقای جنوبی  راجع به داستان پرنسسی به نام خمبکانسینی (Khombecansini) میداند. خمبکانسینی با یک پرنس خوش قیافه به نام کاکاکا (Kakaka) ازدواج کرد. به معنای داننده وآگاه (the enlightened one). بعد یک روز که خمبکانسینی در میان بوته ها هیزم جمع میکرد، با موجودی به نام ایمبولو (Imbulu) ملاقات کرد. و این ایمبولو یک lizard  با اندام وشمایل انسان بود ولی دم بلندی داشت. و این lizard به پرنسس خمبکانسینی گفت: ” اه ، شما چقدر زیبا هستید . من آرزو داشتم مثل شما زیبا بودم. میتونم به شما نزدیکتر بشم؟ ” و پرنسس پاسخ داد “بله، میتوانید.” و lizard ، که از نوع قد بلند آنها بود، به دختر نزدیکتر شد، به چشم های او خیره شد و شروع به تغییر کرد. او ناگهان به یک انسان تغییر کرد و بیشتر و بیشتر به پرنسس شبیه میشد به غیر از دم بلندی که داشت. اما ناگهان به طور خشونت آمیزی به سمت پرنسس حمله کرد و دستبند و گلوبند و لباس عروسی او را گرفت و آنها را پوشید. در نتیجه کاملآ شبیه پرنسس شد. بعد به پرنسس گفت “حالا تو اسیر من هستی. باید من رو در ازدواجم همراهی کنی. من تو خواهم بود و تو اسیر من هستی، حالا با من بیا! ” او یک چوب برداشت و پرنسس بیچاره را کتک زد. و بعد طبق سنت زولوهمراه بقیه خدمتکارانش رفت تا به دهکده پادشاه کاکاکا رسید. اما قبل از آن باید فکری برای دمش میکرد. بنابراین از پرنسس خواست تا برای او توری ببافد ودمش را در آن جا داد و محکم پشتش جمع کرد. حالا با برآمدگی  پشتش شبیه یک زن جذاب زولو شده بود. و بعد، هنگامی که با شاهزاده ازدواج کرد چیز عجیبی در دهکده رخ داد. شیرهای خوراکی در دهکده ناپدید میشدند، به این دلیل که هر شب پرنسس تغییر شکل دهنده، پرنسس دروغین، شیرهای مانده را از سوراخی که نوک دمش وجود داشت سرمیکشید . مادر خوانده میگفت ” چه شده ست؟ چرا شیرها ناپدید میشوند؟ ” بعد گفت ” نه، حالا میفهمم ، باید یک ایمبولو میان ما باشد.” مادر خوانده که یک زن دانا وپیر بود گفت ” یک چاله باید مقابل دهکده کنده شده و با شیر پر شده باشد.” و همینطور هم بود. بعد به همه دخترهایی که همراه پرنسس دروغین بودند گفته شد از روی چاله بپرند. وقتی تغییر شکل دهنده مجبور شد بپرد، موقع پریدن دمش از تور درآمد واز داخل چاه شروع به بلعیدن شیر کرد، و جنگجوها تغییر شکل دهنده را کشتند. و بعد از آن پرنسس خمبکانسینی همسر پادشاه کاکاکا شد. در حال حاضر آقا، این داستان به شکل های مختلفی نقل میشود. در قبایل افریقای جنوبی شما داستان های زیادی راجع به این موجودات شگفت آور که قادرند از غالب خزنده به انسان یا هر جانور دیگه ای تغییر شکل بدهند پیدا میکنید. و این موجودات آقا، واقعاً وجود دارند. مهم نیست شما در کجای افریقا در جنوب، شرق، غرب یا مرکز آن بروید، شما توصیف این موجودات را یکسان پیدا میکنید. حتی در میان قبایلی که هرگزدر طول تاریخ کهنشون همدیگر رو ملاقات نکردند. در نتیجه این موجودات “وجود دارند”. آنها از کجا میان، من هیچ وقت اعتراف نمیکنم که میدونم آقا. ولی آنها با ستاره های مشخصی در آسمان مرتبطند، و یکی از آنها گروه بزرگی از ستاره ها در کهکشان راه شیری هستند، که مردم ما به آن اینگیاب (Ingiyab) میگن . به معنای “مار[یا شیطان] بزرگ” (the great serpent). و یک ستاره متمایل به قرمز نزدیک این ستارگان وجود دارد که مردم ما به اون ایزون نکانیامبا (IsoneNkanyamba) میگن. من سعی کردم معادل انگلیسی اون رو پیدا کنم، این ستاره آلفا سنتوری (Alpha Centauri) نامیده شده. و این آقا چیزیه که ارزش تحقیق رو داره. چرا اینطوریه که بالای 500 قبیله در افریقا که من در 40 یا 50 سال اخیر ملاقات کردم، همگی موجودات یکسانی رو توصیف میکنند؟ گفته شده که این موجودات از ما انسانها تغذیه میکنند؛ که آنها زمانی خدا رو به جنگ طلبیدند، به این خاطر که آنها کنترل کامل بر دنیا رو میخواستند. وخدا جنگ وحشتناکی رو علیه آنها آغاز کرد و بر آنها غلبه کرد، آنها را مجروح کرد، و مجبورشان کرد در شهرهایی در زیر زمین زندگی کنند. آنها در اعماق زمین پنهان شدند، چون همیشه احساس سرما میکنند. در این مکانها، به ما گفته شده آتش های بزرگی وجود دارند که توسط اسیرها، انسان ها، اسیرهایی مانند زامبی، نگهداری میشوند. و گفته شده که این زوسوازی ها (Zuswazi) یا ایمبولو ها، یا هر چیزی که اونها رو نام میبرید، قادر به خوردن غذاهای جامد نیستند. آنها یا خون انسان ها را میخورند یا قدرت اونها رو، انرژی که به هنگام جنگ انسانها و کشتار آنها، در مقیاس انبوهی ایجاد میشه.  من با مردمی ملاقات کردم که سال ها پیش از ماساکی () اخیر در روآندا گریختند، و اونها از چیزی که در کشورشون داشت اتفاق می افتاد وحشت زده بودند. آنها میگفتند کشتاری که مردم هوتو و واتوسی علیه هم انجام میدادند در واقع دارد هیولاهای ایمانوجلا را تغذیه میکند. به این خاطر که ایمانوجلا دوست دارد انرژی که از ترسیدن بیش از حد یا کشتار انبوهی از مردم ایجاد شده را ببلعد. آیا شما هنوز با من هستید آقا؟

مارتین: بله، کاملاً.

موتوا: بگذارید به نکته جالبی اشاره کنم آقا . اگر شما زبان اقوام مختلف افریقا رو مطالعه کنید، کلمات مشترکی با آسیای جنوبی، شرق میانه و حتی بومی های امریکا پیدا میکنید. وکلمه ایمانوجلا یعنی “اربابی که آمده است” (the lord who came) کلمه ای که هر کسی میتواند در روآندا ، در میان مردم هوتو و واتوسی اهل روآندا، پیدا کند که بسیار با کلمه امانوئل (Immanuel) به معنی “ارباب با ماست” (the lord is with us) شباهت دارد. و ایمانوجلا، ” افرادی که آمده اند، اربابانی که اینجا هستند” (the ones who came, the lords who are here). مردمان ما اعتقاد دارند آقا،  که ما انسان های روی زمین صاحبان زندگی خود نیستیم، اگر چه به ما اجبار شده فکر کنیم هستیم. مردمان ما، مردمان سیاه از تمام قبایل ، تمام شامن های افریقا هر وقت که به شما اعتماد کنند وعمیق ترین راز هاشون رو با شما در میان بگذارند، میگویند که [همراه] ایمانوجلا ؛ ایمبولو وجود دارد. و نام دیگه ای هم برای این مخلوقات هست “چیتااولی (Chitauli) “. کلمه چیتااولی یعنی ” دیکتاتور ها، کسانی که به ما قانون رو میگن ” به معنای دیگر ، ” کسانی که پنهانی به ما میگویند که چکار باید بکنیم “. و گفته شده که این چیتااولی ها وقتی به این سیاره آمدند کارهایی رو در مورد ما انجام دادند. لطفاً من رو ببخشید ، ولی من باید این داستان رو به شما بگم. این یکی از عجیب ترین داستان هایی  که شما هر جایی از افریقا درجوامع سری شامنیک وسایر مکان هایی که در آنجا بقایای دانش ما هنوز وجود داره پیدا میکنید. و ماجرا اینه که زمین ، در ابتدا، با لایه ضخیمی از مه پوشیده شده بود و مردم اون زمان قادر نبودند خورشید رو ببینند.مگر پرتو لرزانی از نور و ماه هم به خاطر مه سنگینی که وجود داشت به صورت هلال محوی از نور دیده میشد. و باران خیلی ملایمی همیشه به طور دائمی میبارید. هیچ طوفان وتندری وجود نداشت. زمین با پوشش ضخیمی از جنگل ها پوشیده شده بود و مردم در صلح زندگی میکردند. مردم در آن زمان خوشحال بودند، و گفته شده که انسان در آن زمان قدرت سخن گفتن نداشت. ما فقط مانند میمون ها و بابون های خوشحالل صداهایی از خودمان در می آوردیم، اما مانند امروز قدرت تکلم  نداشتیم. در آن قرون مردم در ذهنشون با یکدیگر حرف میزدنند. یک مرد میتوانست با فکر کردن به همسرش و تجسم کردن او، او را صدا کند. و یک شکارچی،  به میان بوته ها میرفت و حیوانات رو صدا میکرد و آنها هم از بین خودشون پیرترین رو انتخاب میکردند و اون حیوون خودش به سمت شکارچی میرفت و شکارچی اون رو میکشت واز گوشتش استفاده میکرد. هیچ خشونتی علیه حیوانات وجود نداشت. در اون زمان هیچ خشونتی علیه طبیعت توسط انسان وجود نداشت. انسان غذایش را از طبیعت درخواست میکرد. او پیش یک درخت میرفت و به میوه اون فکر میکرد، و درخت تعدادی از میوه هاش رو برای اون به زمین می انداخت. و بعد گفته شده که هنگامی که چیتااولی به زمین اومد، آنها با سفینه های وحشتناک خود به زمین آمدند، سفینه هایی که شبیه بشقاب های بزرگ بود و صداهای وحشتناکی درست میکرد و آتش وحشتناکی در آسمان به وجود می آورد. و چیتااولی مردم را با زور توسط اصابت های آذرخش جمع کرد وبه اونها گفت که آنها خدایان بزرگ از آسمانها هستند و مردم از این لحظه به بعد هدایای بزرگی از خدا دریافت میکنند. این خدایان، که شبیه انسان بودند، ولی خیلی قد بلند، با دمی دراز، و چشم های آتشین وحشتناک، و برخی از آنها با دو چشم زرد رنگ، بعضی سه چشم، چشم های گرد وقرمز بعضی ها در وسط پیشانیشان قرار داشت. بعد از آن این موجودات قدرت های بزرگی که انسان ها داشتند از آنها گرفتند: قدرت سخن گفتن در ذهن، قدرت حرکت دادن اشیاء توسط ذهن، قدرت دیدن گذشته و آینده خود، و قدرت سفر کردن توسط روحشان در دنیاهای مختلف. چیتااولی این قدرت ها را از انسان گرفتند و به آنها  قدرت جدیدی دادند، قدرت تکلم. ولی انسان ها با وحشت دریافتند که قدرت تکلم  به جای متحد کردن آنها، آنها رآ از هم جدا میکند، به این خاطر که چیتااولی  با نیرنگ زبان های مختلفی ایجاد کرده بود و این باعث درگیری بزرگی میان انسان ها شد. همچنین چیتااولی کاری کرد که تا قبل از اون هرگز انجام نشده بود: آنها به انسان مردمانی دادند تا بر آنها حکمرانی کنند، و به آنها گفتند،”اینها اربابان شما هستند، اینها سران شما هستند. خون ما در رگ های آنها جاری ست. آنها فرزندان ما هستند، و شما باید از آنها اطاعت کنید چون از جانب ما حرف میزنند. اگر سرپیچی کنید، ما به سختی شما را تنبیه خواهیم کرد.” قبل از آمدن چیتااولی، قبل از آمدن ایمبولو، انسان ها روح واحدی داشتند. اما با آمدن آنها انسان ها روحاً از یکدیگر جدا شدند همینطور توسط زبانشون. و بعد چیتااولی احساسات جدیدی رو به انسان ها وارد کرد.انسان ها شروع به احساس نا امنی کردند، و در نتیجه شروع به ساختن دهکده هایی  با حصارهای سخت چوبی به دور خودشون کردند. انسان ها شروع به ایجاد کشورها کردند.  به عبارتی دیگر آنها شروع به ایجاد قبیله ها کردند با زمین های اختصاصی و مرزها تا از ورود هر دشمن احتمالی جلو گیری کنند. انسان ها به خست و زیاده خواهی دچار شدند و می خواستند به روش حیوانات طماع رفاه به دست بیاورند.

هنگامی که ماشین پادشاه را از دره بیرون آوردند، یک سوراخ شبیه جای گلوله در یکی از چرخ ها پیدا کردند. اما این چرخ بعد از اینکه ماشین برای نگهداری به فضای بازی برده شد- که مورد دسترس هر کسی بود و امنیت نداشت- به طرز اسرارآمیزی ناپدید شد. بعد از کالبدشکافی که بر روی جنازه راننده پادشاه انجام دادند، معلوم شد که این مرد به قدری مست بوده که به هیچ وجه نمیتوانسته رانندگی کند، و در آخر کسی که ماشین را رانده و پشت فرمان جان سپرده بود، مردی نبود که به طور معمول برای پادشاه رانندگی میکرد. حالا آقا، متوجه این راز شدید؟ مرگ پادشاه لسوتو با مرگ پرنسس دایانا که دارای همین جزئیات بوده و جزئیات مشابه زیادی علاوه بر آن چیزی که من گفتم، مطابقت میکند.اوضاع لسوتو بعد از مرگ پادشاه ، در نتیجۀ یک انتخابات عمومی که توسط حذب موقت کنترل میشد، متزلزل  شد. اقتصاد لسوتو مانند یک شخص محتضراست، و لسوتو در واقع محل یک  آزمایش عجیب است،  آزمایش ساختن یک سد بزرگ ، که هدف آن تاًمین آب افریقای جنوبی ست نه لسوتو، و ما این روزها شایعاتی از آن منطقه شنیدیم که میگویند به کسی رشوه داده شده ، تا آب مورد نیاز یک دولت بسیار پیششرفته را تا ًمین کند.

http://www.bibliotecapleyades.net/imagenes_universo/2012_06_01.jpg

آقا، وقایع زیادی دارند در افریقای جنوبی وهمینطور در سایر نقاط افریقا اتفاق می افتند، که برای من به عنوان یک افریقایی هیچ معنا و دلیلی ندارند. جنگهای زیادی درافریقا در حال وقوع هستند، بعد از اینکه یک کشور افریقایی استقلال خود را از قدرت های استعماری به دست می آورد، یک نیروی شورشی به روی آن دولت گلوله میبند، اما به جای اینکه شورشی ها تا آخر بجنگند و جنگ را تمام کنند، جیزی که بارها و بارها اتفاق می افتد این است که نیروهای شورشی به گروه های مختلفی تقسیم میشوند تا جنگ را سر هم بیاورند، نه تنها در دولت وقت، بلکه در میان خودشان. ودر نتیجه در کشورهای افریقایی، اوضاع به حدی خراب است که مهم نیست کدام حذب پیروز شود، مردم بازنده اند. در این میان، ادعای ایالات متحده ایجاد کردن صلح نسبی ست. با کلماتی دیگر، افریقایی ها هم اکنون جنگی را شروع کردند که هیچ پیروزی در برندارد، به جز ویرانگری سران و مردمشان.

http://www.anakinovni.org/images/1999/Credo.jpg

من میخواهم توجه شما را به موج بی معنایی که هنوز در سودان (Sudan)، مانند دیگر بخش های افریقا  جریان دارد و طولانی ترین و مخرب ترین جنگ داخلی که در حال نابود کردن بخش های جنوبی سودان است جلب کنم. من دوست دارم توجه شما و خوانندگانتان را به جنگ مخربی که در حال نابودی آنگولاست جلب کنم. قسمت هایی از  افریقای جنوبی که در اثر سال های طولانی جنگ ،هم اکنون به مکان هایی تبدیل شده اند، که شما صدای پرنده هم در آنجا نمیشنوید. تمام گونه های حیات از آن منطقه محو شده اند. واقعاً چرا؟ من فهمیدم که این کشورها ی رها شده و در حال نابودی بر اثر جنگ های بی معنا، مناطقی هستند که میتوانند تمام افریقا را از نظر غذا، آب و مواد معدنی مختلف تاًمین کنند. به من گفته شده آقا، که در زیرخاک های آنگولا ذخایری از ذغال وجود دارد که در تمام دنیا معادلی برای آن نمیابید. به من گفته شده که در قسمت هایی از آنگولا ذخایری از نفت وجود دارند که رتبه دوم نفت در میان ذخایر خاورمیانه را دارد.

 سودان کشوریست که من بارها در طول جنگ جهانی دوم و بعد از آن به آنجا رفته ام. در سودان به قدری منابع غذایی زیاد بود که شما از روستاییان آنجا غذای مجانی دریافت میکردید. امروزه سودان یک منطقه قحطی زده است، جایی که بچه ها از بیماری در میان بوته ها میمیرند در حالی که کرکس ها و پرندگان شکاری روی شاخه های درختان منتظر خوردن غذا هستند.  افریقا به طور نظام یافته و از پیش تعیین شده ای توسط قدرت های مستبد و ویرانگر در حال نابودی ست. اما این قدرت در حال پراکندگی ست.

مارتین: میبخشید آقای موتوا، شما گفتید در زیر آنگولا طلا وجود دارد یا ذغال؟

موتوا: ذغال، آقا. در آنگولا ذخایر الماس وجود دارد، و همینطور من از افراد قابل اعتمادی شنیده ام که ذخایر نفتی در بخش هایی از آنگولا از بعضی ذخایر خاور میانه بیشتر است. آیا این همان دلیلی ست که افریقا دارد به خاطر آن نابود میشود؟ اقوام ما دارند به خاطر معادن ذغال یا الماس قتل عام میشوند؟ اگر این طورست چه کسی پشت این قضایاست؟ آیا مردم از معادن زیرزمینی کمتر ارزش دارند؟ آیا ارزش مردم از نفت کمتر است؟ به این خاطر که نسل کشی که هم اکنون در افریقا انجام میپذیرد از اعمالی که هیتلر علیه یهودیان انجام داد وحشتناک تر است. و به نظر میرسد این مسئله ذره ای برای مردم امریکا اهمیت نداشته باشد. اما چرا؟ ما بهترین دوستی هستیم که ایالات متحده تا به حال داشته! ما محصولات آنها را میخریم، بچه های ما میخواهند مانند بچه های امریکایی به نظر برسند، آقا آنها جین میپوشند و حتی با لهجه امریکایی صحبت میکنند، به این خاطر که شما مردم امریکایی به مدل و الگوی ما تبدیل شده اید. چرا شما میگذارید مردم ما قتل عام شوند؟ چرا اینطوریست؟ چرا اوضاع اینگونه است؟

ما نه تنها توسط جنگ، بلکه به واسطه مخدرها نیز داریم به قتل میرسیم. درزمان آپارتاید در افریقای جنوبی هیچ ماده مخدری وجود نداشت. اما حالا، زیر نظر دولت دموکرات، اعتیاد تمام این منطقه را برداشته. باید پرسید چرا؟ امروزه آقا،  یکی از اهداف من به عنوان یک شمن،  تلاش برای کمک به افراد معتاد است. آقا، من میتوانم به افرادی که به ماری جوانا، هشیش و یا داکوا (Dakwa) معتاد هستند کمک کنم. اما من و امثال در مقابل مخدر جدیدی به نام  کرک کاملاٌ بی فایده هستیم و دانش و مهارت های ما هیچ کمکی به آنها نمیکند. این مخدر در ظاهر مثل یک قطعه شکلات به نظر میرسد، و به قدری قویست که هیچ شمنی نمیتواند به قربانیان آن کمک کند.

من دارم از مردم ایالات متحده امریکا میپرسم، من از برادران و خواهران سیاه خودم میپرسم، چرا اجازه میدهید کشوری که در واقع مادر شماست رو به نابودی و زوال برود؟ من هیچ اهمیتی نمیدهم که مثخصصین و مسئولین چه میگویند آقا، اما قدرت و نیرویی در کار است که دارد افریقا را نابود میکند و من به هیچ وجه این مزخرفات را که اینها کار بانک های IMF و سایر بانک های بزرگ هستند قبول ندارم. شما هیچ وقت غازی را که برایتان تخم طلا میگذارد نمیکشید، در نتیجه چرا بانکدارها باید بخواهند افریقا را نابود کنند؟ نیروی دیگری پشت این افراد وجود دارد، یک نیروی مخرب و بیگانه، که در پشت صحنه کارها را انجام میدهد، و ما هر چه زودتر این را تشخیص بدهیم بهتر خواهد بود. برای انسان های گرفتار زیاد پیش آمده که از نیروهایی جز آن چیزی که در درون خودشان وجود دارد شکایت کنند.

 من اوضاع افریقا را از پایان جنگ جهانی دوم و قبل از آن بررسی کردم و شواهدی دارم که بر حضور قدرتی بیگانه در افریقا تاًکید میکنند. چه چیزی یا چه کسی دارد قبایل کهن افریقا را از روی زمین محو میکند؟

آقا، خواهش میکنم بگذارید از چیزی برایتان تعریف کنم که همواره من را آزار داده. آیا امکانش هست؟

مارتین: بله، لطفاٌ ادامه بدید.

موتوا: باید من رو میبخشید که اینقدر حرف زدم. من متعلق به قبیله زولو هستم. قبیله مردم مبارز و خردمند. مردم من آقا، هرگز توسط انسان شناسان سفیدپوست تعلیم داده نشده اند، اما مردم زولو از مطالبی آگاه هستند که اگر آن را برای خوانندگانتان بگویم حیرت خواهند کرد. مردم زولو همواره میدانستند، که این زمین است که به دور خورشید میگردد و آنها برای توضیح دادن و توجیه کردن این ایده میگفتند که زمین مؤنث است و خورشید مذکر، در نتیجه زمین مانند یک پرنسس زیباست که  به دور خورشید، پادشاه آتشین حرکت میکند و میرقصد. همچنین مردم ما میدانستند که زمین کروی ست. مردم ما راجع به میکروب ها و فعالیت آنها میدانستند. زمانی که سفیدپوستان به افریقا آمدند، این دانش حیرت آور از کجا آمد؟ من نمیدانم.

مردم امریکا و مردم اروپا اعتقاد دارند برای اولین بار آلبرت انیشتین بود که این ایده را مطرح کرد که زمان و مکان در واقع یکی و برابر هستند. پاسخ من به این ادعا این است، ” نه “! مردم من، مردم زولو، میدانستند که زمان و مکان یکی هستند. در زبان زولو یکی از اسامی مکان اومکاتی (umkati) است. و معادل زمان در زولو ایزیکاتی (isikati) است. در نتیجه ، مردم زولو میدانستند زمان و مکان یک چیز واحد هستند، صدها سال قبل از تولد انیشتن. و علاوه بر این مردم ما مانند مردم دوگون (Dogon) اعتقاد داشتند که 24 سیاره در قسمتی از فضا که موجودات هوشمند در آن زندگی میکنند وجود دارد. این دانش هرگز در هیچ کتابی درج نشده است، و من وخالۀ من تنها شمن های باقی مانده در افریقای جنوبی هستیم که نگهدار این دانش هستند. خالۀ من هنوز زنده است. او حدود 90 سال سن دارد، و من هم به مرگ نزدیک هستم، در حالی که از دیابت رنج میبرم، بیماری کشنده مردم افریقا در این روزها.

و چیزی که من میخواهم به شما بگویم این است که، اگرچه مردم زولو صاحب دانش عظیمی هستند، که هیچ وقت در کتابی هم ثبت نشده، امروزه این مردم، درصد بالایی از آنها، قربانیان بیماری ایدز هستند. و تخمین زده شده آقا، که در 50 سال آینده، سه چهارم مردم زولو خواهند مرد. و من نگهدارنده مسائل مقدسی هستم که از پدربزرگم به من به ارث رسیده. من از طرف خانواده مادرم از خاندان آخرین پادشاه واقعی زولو Dingame هستم. و وظیفه من باید نگهداری از مردمم در مقابل عواملی باشد که حیاتشان را تهدید میکند.

هر کسی که با عشق، علاقه، فهم و دقت انسان ها را مطالعه و بررسی کند، متوجه خواهد شد که حقیقت این است که یک خدای درخشان وجود دارد که در حال نزاع است تا از درون هر یک از ما طلوع کند. ما در تلاش هستیم تا آن را به عقب برانیم، اگرچه خیلی از ما از این موضوع آگاه نیستیم. ما داریم هرچه بیشتر به محافظت از سیارۀ خودمان گرایش پیدا میکنیم فارغ از اینکه کی یا چی هستیم. سرانی در افریقا هستند که اگر شما را در حال آسیب رساندن به درختی ببینند بسیار عصبانی خواهند شد. این رفتار در گذشته رایج بود، اما با آمدن سفیدپوستان از میان رفت؛ اما حالا، دوباره بازگشته است. انسان دارد سعی میکند به موجودی پیشرفته تر و محتاط تر تبدیل شود، و بیگانه ها نمیخواهند بگذارند اوضاع به همین منوال بماند. آنها به دنبال این هستند که ما دوباره دست به کشتار یکدیگر بزنیم.و من نسبت به چیزی که قرار است اتفاق بیفتد نگران هستم.

آقا من میتوانم به شما کارهای عجیبی را نشان بدهم که مردم افریقا برای حفاظت در مقابل بیگانه های خاکستری انجام دادند. کارهایی که مردم ما انجام دادند در نتیجه توهمات نبود، در نتیجۀ تجربیات وحشتناک شخصی بود. امیدوارم یک روز بتوانم برایتان از ربوده شدنم تعریف کنم. ما اعتقاد داریم آقا، که Mantindane (“the tormentor”) ، خاکستری ها، در واقع خدمتگذاران چیتااولی هستند. و آنها بر خلاف چیزی که سفیدپوستان به اشتباه فکر میکنند، در حال انجام آزمایش روی ما نیستند. آنها به آزمایش کردن مشغول نیستند، این طور نیست، تکرار میکنم این طور نیست. هر کسی که تا به حال در جهنمی که آنها هستند رفته باشد به شما خواهد گفت که هیچ هدف آزمایشگاهی در آنچه آنها انجام میدهند وجود ندارد. یک نیت کاملاً پلید در این بین وجود دارد، و آنها کارهایی که با ما انجام میدهند به خاطر خودشان نیست، آنها این کارها را برای موجودات بزرگتری از خودشان انجام میدهند. آقا امکان دارد شما به من وقت بیشتری بدهید تا تجربه خودم را به طور خلاصه برایتان بگویم؟

مارتین: اه، بله، حتماً. ما تمام وقتی را که شما احتیاج داشته باشیید در اختیار داریم.

موتوا: آقا آن روز یک روز معمولی بود مانند بقیه روزها. یک روز زیبا در کوهستان های شرقی زیمبابوه بود که اینیانگانی (Inyangani) نامیده میشوند. آنها کوهستان های شرق زیمبابوه هستند. من از طرف معلمم وظیفه داشتم تا به دنبال نوعی گیاه دارویی بروم که برای مرهم کارآموز تازه ای که به سختی مریض بود احتیاج داشتیم. معلم من، خانوم مویو (Moyo) یک Ndebele از زیمبابوه بود که زمانی به Rhodesia معروف بود. من مشغول پیدا کردن این گیاه بودم و به چیز دیگری فکر نمیکردم، و اعتقادی به این موجودات نداشتم. من هرگز قبلاً با آنها برخورد نکرده بودم، و اگرچه ما مردم افریقا به چیزهای زیادی اعتقاد داریم، من به آنها شک داشتم، حتی در مورد موجودات مشخصی که در آن زمان به آنها اعتقاد داشتیم، به این خاطر که هرگز با چیزی مشابه با آن  برخورد نکرده بودم.

و ناگهان آقا، احساس کردم که دمای اطراف من کاهش پیدا کرده است، در حالی که آن یک روز بسیار گرم در افریقا بود. من ناگهان متوجه شدم که هوا سرد شده است و مه درخشان و آبی رنگی در اطراف من موج میزند. من با حیرت و احساس حماقت به خاطر آوردم که این چه معنایی میدهد، به این خاطر که تازه شروع به کندن گیاه دارویی کرده بودم.

به طور ناگهانی خودم را در یک مکان بسیار عجیب پیدا کردم، مکانی که شبیه تونلی بود که با فلز خط کشی شده بود. من قبلاً در معادن کار کرده بودم، و جایی که در آن بودم شبیه یک تونل معدن بود که با فلز نقره ای مایل به سبزی خط کشی شده بود. آقا، من روی چیزی که به نظر میرسید یک نیمکت یا صندلی بسیار بزرگ و سنگین است قرار داشتم. اما هنوز به صندلی زنجیر نشده بودم. شلوارم غیب شده بود و فقط چکمه هایم به پایم بود که همیشه هنگام راه رفتن در بوته ها میپوشم. ناگهان، در این اتاق عجیب و تونل مانند، بیگانه های خاکستری را دیدم که ظاهر گنگ و مسخ شده ای داشتند و به طرف من میامدند. نوعی روشنایی غیر عادی در این مکان وجود داشت، که به نظر میرسید پرتوهایی از یک شئ تابنده هستند.و چیزی در بالای در ورودی وجود داشت که به نظر یک نوشته میامد و مقابل سطح نقره ای- خاکستری رنگی بود. این موجودات داشتند به طرف من میامدند اما من هیپنوتیزم شده بودم، مانند اینکه در سر من سحر و جادو به کار برده بودند.

هنگامی که این موجودات به سمت من میامدند نگاهشان کردم. نمیدانستم آنها چی هستند. من ترسیده بودم، اما نمیتوانستم دست ها یا پاهایم را تکان بدهم. من آنجا مانند یک بره در قربانیگاه بودم. هنگامی که آنها به من نزدیک میشدند، در درون خودم ترس را احساس میکردم. آنها مخلوقات کوتاه قدی بودند، هم قد کوتوله های افریقایی. آنها سرهای بسیار بزرگ و دست ها و پاهای بسیار باریکی داشتند.

http://mpfiles.com.ar/images2/lacerta2_1.jpg

به این خاطر که من یک هنرمند هستم، یک نقاش، متوجه شدم که این موجودات کاملاً از نقطه نظر یک هنرمند ناقص ساخته شده اند. بازوان آنها نسبت به بدنشان بسیار بلند بود، و گردنشان بسیار باریک بود، و سرهای آنها به اندازۀ یک هندوانه رسیده بزرگ بود. چشم های عجیبی داشتند که شبیه نوعی از لنزهای محافظتی بود. آنها مانند ما بینی نداشتند، فقط سوراخ های کوچکی در دو طرف یک برآمدگی میان چشم هایشان قرار داشت. دهان آنها بریدگی کوچکی بود که انگار توسط تیغ ایجاد شده باشد.

هنگامی که داشتم به این موجودات نگاه میکردم آقا، در کمال حیرت چیزی را نزدیک سرم احساس کردم. و هنگامی که به بالا نگاه کردم، موجود دیگری آنجا بود، که کمی از آنها بزرگتر بود، و بالای سر من ایستاده بود و به من نگاه میکرد.

من به چشم های این موجود نگاه کردم و کاملاً هیپنوتیزم شدم، و میدانید انگار جادو شده بودم. من به چشم های این موجود نگاه کردم و متوجه شدم که این موجود از من میخواهد که به نگاه کردن به او ادامه بدهم. من میتوانستم از پشت پوشش سیاه لنز مانندی که روی چشم های او قرار داشت، چشم های واقعی او را ببینم. چشم های او گرد بودند با مردمک های عمودی، مانند چشم های گربه. این موجود سرش را حرکت نمیداد. او داشت نفس میکشید، من میتوانستم حرکت حفره های بینی او را ببینم، اما آقا، اگر کسی از من بپرسد که هرگز بوی این موجود را شنیده ام یک ضربه به کله اش میزنم.

مارتین: (خنده)

موتوا: این موجود بوی هیچ چیزی را که ما میشناسیم نمیداد. این موجود یک بوی بسیار عجیب، خفه کننده و شیمیایی داشت که مانند تخم مرغ گندیده بود، و همینطور مس داغ [ سولفور ]، یک بوی بسیار قوی.

بعد این موجود به من نگاه کرد و من هم به او نگاه میکردم، و ناگهان، درد وحشتناکی را در ران چپم احساس کردم، مانند اینکه شمشیری در ران چپم فرورفته باشد. من از شدت درد فریاد کشیدم و مادرم را صدا زدم، و آن موجود دستانش را روی دهان من گذاشت. میدانید آقا، اگر میخواهید بفهمید این واقعاً چه حسی داشت، پای یک جوجه را بردارید، یک جوجه زنده، و آن را روی دهانتان بگذارید. این همان احساسی ست که من هنگامی که آن موجود دستش را روی دهانم گذاشت داشتم.

این موجود انگشت های باریک و بلندی داشت که مفاصل آن از انگشتان انسان بیشتر بود، و انگشت شصت در جای خودش قرار نداشت. هر کدام از انگشت ها به یک پنجه سیاه ختم میشد، مشابه بعضی از پرنده های افریقایی. آن موجود به من میگفت که ساکت باشم. اینکه درد چقدر طول کشید، نمیدانم آقا. من همینطور فریاد میکشیدم.

و بعد ناگهان چیزی از پای من به بیرون کشیده شد، من به پایین نگاه کردم و دیدم ران پایم از خون پوشیده شده است. آن چهار تا موجود مقابل من بالاپوش های تنگی به رنگ نقره ای مایل به سبز پوشیده بودند و بدنشان مانند انواع خاصی از ماهی های افریقای جنوبی بود.و موجودی که بالای سر من ایستاده بود به نظر میامد مونث باشد. او به نوعی از بقیه متفاوت بود. او بلندقد تر و بزرگتر بود، اگرچه ظاهر یک زن را نداشت، اما به نظر مونث میامد. دیگران به نظر میرسید به نوعی از او میترسیدند، نمیدانم چگونه برایتان توصیف کنم.

بعد، هنگامی که این چیزهای وحشتناک داشتند اتفاق می افتادند، یکی از این موجودات تلوتلو خوران و نامنظم مانند اینکه مست کرده باشد به طرف راست من آمد و کنار آن موجود بالای سر من ایستاد. و قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی دارد می افتد، این موجود چیزی را مانند یک خوشنویس کوچک و نقره ای رنگ با سیمی در یک سر آن، در حفره راست بینی من فرو کرد.

آقا، دردی را که احساس کردم نمیتوانم با کلمات بیان کنم. خون به هر طرف فواره زد. من سعی کردم فریاد بزنم، اما خون وارد گلویم شد. اوضاع مانند یک کابوس بود. بعد این موجود آن شئ را در آورد و من سعی کردم راست بنشینم و مبارزه کنم. اما آن موجودی که بالای سر من قرار داشت دستش را روی پیشانی من قرار داد و با نیروی کمی مرا متوقف کرد. من داشتم خون بالا می آوردم و ناگهان تصمیم گرفتم سرم را به راست بچرخانم و خون را بیرون بریزم، و بعد، اینکه آن موجود با من چه کار کرد، نمیدانم آقا.

تنها چیزی که میدانم این است که درد از میان رفت، و به جای درد، تصاویر عجیبی ذهن من را پر کردند، تصاویری از شهرها، که بعضی از آنها را در حین سفرم دیده بودم، شهرهایی که نیمی از آنها ویران شده بود، ساختمان هایی که سقفشان ریخته بود و پنجره هایشان مانند حفره های خالی جمجمه انسان بودند. من این تصاویر را بارها و بارها دیدم. تمام ساختمان هایی که من دیدم در حال غرغ شدن در آبی گل آلود و قرمز رنگ بودند.

مانند این بود که طوفانی رخ داده و ساختمان ها از آب بیرون زده بودند، قسمتی از آنها توسط فاجعه ای ویران شده بود، منظرۀ وحشتناکی بود.

و بعد، قبل از اینکه من متوجه چیزی بشوم، یکی از آن موجودات که کنار پاهایم ایستاده بود، شئی را وارد آلت من کرد، اما در این جا دیگر دردی وجود نداشت، فقط تهییج شدیدی ایجاد شده بود، مانند اینکه با کسی یا چیزی ارتباط جنسی برقرار کرده باشم. بعد از این که آن موجود شئ را بیرون کشید، که مانند یک لوله کوچک و سیاه رنگ بود، من کاری انجام دادم که نتیجه عجیبی در پی داشت، و این کار را از روی عمد انجام ندادم. من فکر میکنم که مثانه من باز شده بود و روی سینه موجودی که آن شئ را از ارگان من بیرون کشید ادرار کردم.

http://ufolove.files.wordpress.com/2010/07/credo-mutwa.jpg?w=195

اگر من به آن موجود شلیک کرده بودم، هرگز این طور عکس العمل نشان نمیداد. او تکانی خورد و تقریباً به روی زمین افتاد، و بعد بلند شد و تلو تلو خوران مانند حشرۀ مخموری به راه افتاد و اتاق را ترک کرد. من نمیدانم عمل من باعث این کار شد یا نه، اما این همۀ چیزی بود که اتفاق افتاد.

بعد از مدت زمان کمی، موجودات دیگر رفتند و مرا با دردی که در بینی ام داشتم، یکی از ران هایم که به خون آغشته بود و صندلی ای که توسط ادرارخیس شده بود تنها گذاشتند. موجود بالای سر من حرکتی نکرده بود. او فقط آنجا ایستاده بود و به طرز غریبی زیبا و زنانه، دست راستش را روی شانه چپش گذاشته بود، او آنجا ایستاده بود و به من نگاه میکرد. هیچ حالتی در صورت او وجود نداشت. من هرگز ندیدم هیچ کدام از این موجودات به نوعی صدایی از خود در بیاورند. تمام چیزی که میدانم این است که آنها لال به نظر میامدند.

و بعد، دو موجود دیگر وارد شدند، یکی از آنها کاملاً از فلز ساخته شده بود. من هنوز در کابوس هایم این موجود را میبینم. او قد بلندی داشت و بسیار عظیم بود. مکانی که ما در آن بودیم برای او بسیار کوچک به نظر میرسید. او در حالی که کمی خم شده بود جلو میامد، و قطعاً یک موجود زنده نبود. او یک موجود فلزی بود، نوعی روبات. او به جلو آمد و کنار پاهای من ایستاد، بدنش به طور نا موزونی خم شد و به پایین، رو به من نگاه کرد. او دهان و بینی نداشت و فقط دو چشم درخشان وجود داشتند که به نظر میرسید رنگشان عوض میشود، و به نوعی تکان میخوردند، مانند حرکات و سر و صدای قطعات الکتریکی.

و بعد، پشت این ربات بزرگ و خمیده، موجود دیگری آمد که من را شگفت زده کرد. ظاهر بدن او به طرز شدیدی متورم بود. پوست صورتی رنگی داشت و اندامش بسیار شبیه انسان بود. او چشم های آبی رنگ، کشیده و بسیار درخشانی داشت. موهای او مانند نوعی الیاف نایلون مانند بودند. گونه هایی کشیده و برجسته و دهانی مانند انسان، با لب هایی پر و چانه ای نوک تیز و کوچک داشت. آن موجود آقا، قطعاً مؤنث بود، اما از دید من به عنوان یک هنرمند و نقاش و همینطور یک مجسمه ساز، این موجود کاملاً از فرم طبیعی خارج بود.

اول ازهمه، سینه های او لاغر و نوک تیز بودند و بسیار بالاتر از قفسه سینه قرار داشتند و مانند اندام یک زن طبیعی نبودند. بدن نیرومندی داشت، تقریباً چاق بود، اما دست ها و پاهایش به نسبت بقیه بدن بسیار کوتاه بودند. بعد، او به سمت من آمد، به من نگاه کرد، و قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی دارد میافتد، او به نوعی با من جفت گیری کرد. تجربه واقعاً وحشتناکی بود آقا، حتی بدتر از آنچه قبل از آن روی من انجام شد. ضربه و شوک روحی آن روز زندگی من را حتی تا الان تحت تأثیر قرار داده، دقیقاً تا چهل سال بعد.

http://images34.fotosik.pl/254/ed46bc057d9bb5eb.jpg

و بعد از آن اتفاق، هنگامی که آن موجودات رفتند، موجودی که کنار سر من ایستاده بود، موهای سرم را تکان داد، سرم را محکم گرفت و مرا وادار کرد تا از روی صندلی بلند شوم. من این کار را انجام دادم، و وضعیتی که برایم پیش آمد این بود که به روی زانو و دست هایم به زمین افتادم.

من متوجه شدم که زمین آنجا عجیب بود. نقوشی در داخل آن حرکت میکردند، و به رنگ های بنفش، قرمز و سبز تغییر رنگ  میداند. طرح ها بر روی یک پیش زمینه فلزی- خاکستری قرار داشتند. و آن موجود دوباره من را با موهایم بلند کرد، وادارم کرد بایستم، مرا با خشونت کشاند و مجبور کرد دنبالش کنم.

آقا، زمان زیادی طول میکشد تا درحالی که آن موجود من را به تندی از این اتاق به آن اتاق میکشید، چیزهای عجیبی را که دیدم  برایتان توصیف کنم. حتی تا امروز ذهن من نمیتواند چیزی را که دیدم درک کند. در میان چیزهای زیادی که در آنجا دیدم لوله های بسیار بزرگی وجود داشتند، که به نظر میامد از نوعی شیشه ساخته شده اند. و در داخل آنها، که از سقف تا کف اتاقی که به آن داخل میشدیم کشیده شده بود، چیزی مانند یک مایع خاکستری-صورتی رنگ وجود داشت و در داخل این مایع نمونه های کوچکی از موجودات بیگانه را دیدم که درون آن میچرخیدند، مانند قورباغه هایی کوچک و نفرت انگیز.

من نمیتوانستم چیزهایی را که به من نشان داده میشد درک کنم. در آخرین اتاقی که به آن هدایت شدم،  انسان ها و موجودات عجیب دیگری را دیدم که روی صندلی دراز کشیده بودند. حتی تا امروز، ذهن من نمیتواند اینها را درک کند.

من از کنار یک مرد سفید پوست رد شدم، یک سفید پوست واقعی، که بوی آدم میداد، و بوی شیرینی، ادرار، مدفوع و ترس. این مرد سفیدپوست روی یک صندلی مانند آنچه من روی آن بودم دراز کشیده بود، هنگامی که از آنجا میگذشتم به چشم های او نگاه کردم و او هم به چشم های من خیره شد.

و بعد من خودم را بیرون و میان بوته ها پیدا کردم. من متوجه شدم که جلیقه من نیست. درد وحشتناکی در ران چپم وجود داشت. دردی در آلت من وجود داشت و متورم شده بود. و هنگامی که میخواستم ادرار کنم، درد وحشتناکی ایجاد میشد. من بلوزم را در آوردم و آنرا به پاهایم بستم و در میان بوته ها پیش رفتم.

من ابتدا با یک گروه از مردم جوان رودسیان ملاقات کردم که مرا به دهکدۀ معلمم راهنمایی کردند. و هنگامی که به دهکده رسیدم، چنان بوی وحشتناکی میدادم که سگ های آن اطراف شروع کردند به پارس کردن و قصد داشتند من را تکه تکه کنند. و در آن روز، تنها معلمم و بقیه دانش آموزان و اهالی آن دهکده جان من را نجات دادند. معلم من و اهالی آنجا هرگز با چیزهایی که به آنها گفتم شگفت زده نشدند. آنها آن را قبول کردند آقا. آنها به من گفتند چیزی که برای من اتفاق افتاده قبلاً برای مردم بسیاری رخ داده، و من خوش شانس بودم که زنده برگشتم، به این خاطر که مردم زیادی در آن ناحیه ناپدید شده وهرگز دوباره دیده نشده اند- سفیدپوستان و سیاه پوستان بسیاری ناپدید شده اند.

آقا، من دارم یک داستان طولانی را خلاصه میکنم. در سال بعد، 1960، من بسته هایی را به شهر ژوهانسبورگ میرساندم. من در یک عتیقه فروشی  مشغول به کار بودم که  ناگهان یک مرد سفیدپوست رو به من فریاد کشید که متوقف شوم. من تصور کردم که او یک پلیس مخفی ست و قصد دارد مدارک شناسایی من را ببیند. و هنگامی که سعی میکردم مدارکم را بیرون بیاورم، او با عصبانیت به من گفت که لازم نیست و نمیخواهد مدارک لعنتی و گندیده مرا ببیند.

آقا، او این سؤال را از من پرسید: ” گوش کن، من تو را قبلاً در کدام جهنم دره ای دیدم؟ تو کی هستی؟ “

من گفتم، ” من فرد خاصی نیستم آقا، من فقط یک کارگرم. “

او گفت، ” این مزخرفات را به من نگو، مرد؛ تو کدام لعنتی هستی؟ من قبلاً تو را کجا دیدم؟ “

و بعد من دقیق تر به او نگاه کردم. من موهای بلند درهم و طلایی رنگ او را تشخیص دادم، همینطور ریش و سبیل مسخره اش را به یاد آوردم. من چشم های او را به خاطر آوردم، آن وضعیت وحشتاک برهنگی و وحشت و خونی که همه جا را گرفته بود، در چشمانش برق میزدند، و رنگش مانند یک بز پریده بود .

من گفتم، ” مینییر” (Meneer)، که یک اصطلاح افریقایی ست. ” مینییر- من شما را در رودسیا در مکان خاصی در زیر زمین دیدم.” و آقا، اگر من این مرد سفیدپوست را با مشتم میزدم، این طور عکس العمل نشان نمیداد. او برگشت و با وضع بد و آشفته ای شروع به راه رفتن کرد و در آن سوی خیابان از نظر ناپدید شد.

اینها تقریباً چیزهایی بود که برای من اتفاق افتاد آقا، اما این به هیچ وجه تجربۀ منحصر به فردی نیست.

از آن موقع من با مردم زیادی ملاقات کردم که عیناً تجربه من را پشت سر گذاشتند، و اکثر آن ها مردان و زنان سیاه پوست سنتی بودند که نه میتوانستند بخوانند نه بنویسند. آنها پیش من میامدند تا به عنوان یک شامن از من کمک بخواهند، اما من خودم به دنبال فردی داناتر از خودم بودم که به من بگوید دقیقاً چه چیزی برای من اتفاق افتاده. به این دلیل آقا، که هنگامی که توسط Mantindane گرفتار میشوید، به شدت آسیب پذیر میشوید، زندگی شما تغییرات زیادی میکند، شما به شدت از خودتان خجالت زده و شرمگین میشوید، نفرت از خودتان در درونتان رشد میکند که برایتان قابل درک نیست، و تغییرات خاصی در زندگیتان ایجاد میشود که نمیتوانید مفهومش را درک کنید.

اول: انساندوستی عجیبی در درون شما شکل میگیرد. شما میخواهید به هر کسی که میرسید شانه هایش را بگیرید و محکم تکان بدهید و بگویید، ” هی، مردم بیدار شوید؛ ما تنها نیستیم. من میدانم که ما تنها نیستیم! “

و احساسی در درون شما شکل میگیرد که به شما القا میکند زندگیتان دیگر متعلق به خودتان نیست؛ شما توسط انگیزۀ نامعلوم وعجیبی وادار میشوید که مدام از یک محل به محلی دیگر نقل مکان کنید. شما نسبت به آینده نگران میشوید؛ شما نسبت به مردم نگران میشوید.

و یک چیز دیگر آقا، که امیدوارم یک روز شما مردم را پیش من بفرستید تا خودشان ببینند: تو دانشی را رشد میدهی که متعلق به خودت نیست. در درونت ادراکی  از مکان، زمان و آفرینش شکل میگیرد که برای تو به عنوان یک انسان هیچ معنایی ندارد- این یک مرحله بعد از آن شکنجه هولناک است ، بعد از اینکه موادی از بدنت خارج  شد، تغییراتی رخ میدهند که به طور ناگهانی باعث میشود تو چیزهایی را بدانی که Mantindane میدانند، که انسان های معمولی آن را نمیدانند.

اما، آقا، من میدانم که این ارتباط با نوعی دانشی خدایی هر از گاهی اتفاق میافتد. حتی زمانیکه برای مثال، من یکبار در 1966 آقا ، در افریقای جنوبی، دستگیر شده بودم و تقریباً به طرز وحشیانه ای توسط پلیس امنیتی مورد بازجویی قرار گرفتم. این متعلق به زمانی بود که هر سیاه پوست متشخصی، فرقی نمیکند که او واقعاً کیست، ملاقاتی با این افراد واقعاً نفرت انگیز داشت. آنها تو را تحت شکنجه و گاهی اوقات  شوک های الکتریکی  قرار میدهند، و از تو سؤال هایی میپرسند، و امثال این کار ها.

گاهی اوقات، هنگامی که این ” انسان ها ” تو را شکنجه میدهند، تو اغلب احساس میکنی که آنها دارند به چه فکر میکنند. به نوعی، وقتی تو توسط انسان ها شکنجه میشوی، نه فقط توسط Mantindane ، یک تبادل فکر انجام میگیرد. برای مثال، هنگامی که یکی از این پلیس های عوضی در حال آمدن برای کتک زدن تو بود، تو میفهمیدی که او به چه چیزی فکر میکرد، حتی قبل از اینکه او با خشونت وارد محلی بشود که تو در آنجا سکونت داشتی. تو میدانستی که او دارد میاید، و تو دقیقاً میدانستی که او به چه چیزی فکر میکرد و قصد داشت چه کاری با تو انجام دهد.

http://i18.servimg.com/u/f18/11/25/13/17/611.jpg

به همین خاطر است که من چیز های عجیبی را که ذهنم را پر کرده اند بازگو میکنم. و چیزی که در آن روز ذهن من را پر کرده بود، تصویرهایی از ذهن Mantindane بودند.

از آن زمان- من فردی با تحصیلات بسیار محدودی هستم- من صحبت کردن انگلیسی را مشکل پیدا کردم، چه برسد به نوشتن این زبان. برای من زمان زیادی میبرد که چیزهایی را بگویم که افرادی با انگلیسی بهتر در کلمات کمی بیان میکنند. اما، دستان من قادر به ساختن چیزهایی هستند که کسی تا به حال به من تعلیم نداده.

من موتور میسازم، موتورهای موشک که واقعاًً کار میکنند. من اسلحه میسازم، از هر نوعی که بخواهم، و همه افرادی که مرا میشناسند این را به شما میگویند، و آقای دیوید آیک آقا، ممکن است به شما تصاویری را از آنچه در اطراف منزل جدیدم انجام داده ام نشان دهد. من روبات های بزرگی از قطعات آهن بدون مصرف درست کرده ام، و بعضی از این روبات ها واقعاً کار میکنند. من نمیدانم این دانش را از کجا به دست آوردم. و از آن روز هولناک، درون بینی هایی که از زمان بچگی داشتم، و حالات و احساسات معمولی که به عنوان یک شامن دارم، شدت بیشتری یافته اند.

من نمیدانم دلیل اینها چیست، و میخواهم علتش را بدانم. اما من میتوانم به شما بگویم آقا، که این موجودات، که مردم به غلط آنها را بیگانه مینامند، به هیچ وجه بیگانه نیستند.

بعد از سال ها بررسی این موضوع و تلاش برای فهمیدن آن، میتوانم این را به شما بگویم که Mantindane، و سایر موجودات بیگانه که مردم ما راجع به آنها میدانند، میتوانند با انسان ها جفت گیری کنند. Mantindane قادر هستند که زنان افریقایی را باردار کنند.

http://www.stiintasitehnica.ro/poze/articole/1129452298edgeworx.jpg

و من در طی 30 سال اخیر یا بیشتر، با موارد بسیاری از این دست برخورد کرده ام. برای مثال طبق فرهنگ ما سقط جنین از قتل هم جرم سنگین تری محسوب میشود. و اگر زنی از یک منطقه روستایی در جنوب افریقا پیدا شود که توسط فرد ناشناسی باردار شده باشد، و بعد حاملگی او از بین برود، بعد از آن، آقا، وابستگان این زن، او را به خاطر سقط جنین مجازات میکنند، در حالی که او مطمئناً این کار را انکار میکند.

و به خاطر جنگی که بین او و خانواده اش در میگیرد، خانواده شوهر، او افرادی را که مجازاتش میکنند وادار میکند تا او را پیش یک سانگوما (Sangoma) ببرند؛ که فردی ست مانند من. سانگوما گاهی اوقات زن را آزمایش میکند، و اگر سانگوما بفهمد که زن باردار بوده، و به نوعی جنینش برداشته شده- چیزی که ، هنگامی که توسطMantindane  انجام میگیرد، به جراحت های خاصی منجر میشود که هر فرد با تجربه ای میتواند تشخیص دهد- بعد، سانگوما میفهمد که زن حقیقت را میگوید.

همچنین، بوی خاصی  در افرادی که میان Mantindane- آن موجود دقیق و موشکاف که فراموش ناپذیر است- بودند باقی میماند، و این بو همیشه در زن هایی که توسط Mantindane باردار شده اند وجود دارد، هر چقدر هم تلاش کنند تا از عطر و پودر استفاده کنند فرقی نمیکند.

در نتیجه، به همین دلیل از این قبیل موارد در زندگی برای من زیاد پیش میاید. افراد سانگوما مردم زیادی از این دست را به نزد من میاورند، چون آنها فکر میکنند من بهترین فرد ممکن برای کمک به حل این موارد هستم.

بنابراین در چهل سال اخیر یا بیشتر، من زن های زیادی را پذیرش کرده ام که در حقیقت توسط Mantindane باردار شده اند و بارداریشان به طرز اسرارآمیزی از بین رفته، و زن را با احساس ناپاکی و گناه باقی گذاشته در حالی که از طرف خانواده اش هم طرد شده. وظیفه من این است که خانواده زن را از بی گناهی او مطمئن کنم، و تلاش کنم تا مشکلات روحی و ذهنی او را و همینطور جراحت های فیزیکی که پشت سر گذاشته بهبود ببخشم، و به او و خانواده اش کمک کنم تا آنچه را اتفاق افتاده فراموش کنند.

نه، آقا، اگر این بیگانه ها از سیاره ای بسیار دور میایند، پس چرا قادر به باردار کردن زنان هستند؟ و چرا آن موجود عجیب که برهنه بود و با موهای شرمگاهی قرمز، و بر روی آن صندلی بالای سر من آمد، برای چه ارگانی داشت که گر چه کمی با یک زن معمولی فرق داشت، اما هنوز هم یک ارگان زنانه قابل تشخیص بود؟ ارگان این موجود در جای درستش نبود. تقریباً در جلو قرار داشت، در حالی که برای یک زن معمولی در میان پاهایش قرار دارد. اما هنوز هم قابل تشخیص بود و مانند یک ارگان طبیعی از مو پوشیده شده بود.

در نتیجه آقا، من اعتقاد دارم که این موجودات که بیگانه نامیده میشوند به هیچ وجه از جای دوری نمیایند. من اعتقاد دارم که آنها اینجا بین ما هستند، و من اعتقاد دارم که آنها به مواد خاصی از جانب ما احتیاج دارند، مانند بعضی از ما انسان ها که که از اجزای خاصی از حیوانات استفاده میکنیم، مانند غدد میمون ها، برای بعضی از اهداف خودخواهانه خودمان.

من اعتقاد دارم آقا، که ما باید این پدیده خطرناک را خیلی دقیق و با ذهنی واقع گرا بررسی کنیم.

عدۀ زیادی از مردم در این وسوسه می افتند که این ” بیگانه ها” را به عنوان موجوداتی ماوراء طبیعی بررسی کنند. آنها موجوداتی جامد هستند آقا. آنها شبیه ما هستند؛ و در نهایت من میخواهم جمله ای را بگویم که موجب حیرت خواهد شد: بیگانه های خاکستری آقا، قابل خوردن هستند. حیرت انگیز نیست ؟

مارتین: لطفاً ادامه بدید.

موتوا: آقا، من گفتم که بیگانه های خاکستری قابل خوردن هستند.

مارتین: بله، من این را شنیدم و مشتاق هستم  . . .

موتوا: گوشت آنها از پروتئین ساخته شده، مانند گوشت حیوانات در روی زمین، اما کسی که گوشت بیگانه های خاکستری را بخورد در اثر هضم آن بسیار به مرگ نزدیک میشود. من تقریباً این حالت را تجربه کردم.

میدانید، در لسوتو کوهستانی به نام Laribe وجود دارد که کوهستان صخرۀ گریان (Crying Stone mountain) نامیده میشود. در موقعیت های متفاوتی، در 50 سال اخیر یا بیشتر، سفینه های بیگانه با این کوهستان برخورد کرده اند. و آخرین واقعه کمی پیش در روزنامه ها درج شد. یک افریقایی که اعتقاد دارد این موجودات خدایان هستند، هنگامی که او به همراه عده ای دیگر جنازه یک بیگانه خاکستری را پیدا کردند، آن را برداشتند، در یک کیف قرار دادند و به میان بوته ها بردند، در آنجا آن را قسمت کردند و طبق مراسمی سنتی آن را خوردند. اما بعضی از آنها در نتیجۀ خوردن آن به مرگ دچار شدند.

یک سال قبل از اینکه آن اتفاقات را در کوهستان Inyangani پشت سر بگذارم، یکی از دوستانم در لسوتو، قطعه گوشتی را که متعلق به موجودی بود که آن را خدای آسمان مینامید، به من داد. من به آن مشکوک بودم. او به من یک قطعه کوچک خاکستری و تقریباً خشک داد و میگفت گوشت خدای آسمان است. و یک شب، من ودوستم و همسرش طبق مراسمی آن را خوردیم. بعد از این که آن چیز را خوردیم، آقا، در روز بعد، تمام بدن ما پر از جوش و دانه های ریز شده بود و من هرگز همچین چیزی را در زندگی ام تجربه نکرده بودم.

بدن ما پر از جوش و برآمدگی های قرمز شده بود، مانند اینکه آبله گرفته باشیم. بدن ما به طرز وحشتناکی میخارید، مخصوصاً زیر دست ها و میان پاهایمان و باسنمان. زبانمان ورم کرده بود. نمیتوانستیم نفس بکشیم. و به مدت چند روز من و دوستم وهمسرش کاملاً درمانده شده بودیم. در طی این مدت توسط کارآموز های دوستم، که یک شامن بود، مخفیانه مراقبت میشدیم.

من خیلی به مرگ نزدیک شده بودم. تقریباً از تمام حفره های بدن ما خون میامد. ما خون از دست میدادیم، و خون بیشتری هنگامی که به توالت میرفتیم. ما به سختی میتوانستیم راه بریم یا نفس بکشیم. و بعد از حدود چهار یا پنج روز، جوش ها کمتر شدند، اما بعد از آن، پوست اندازی جای آن را گرفت. ما مانند ماری که پوست کهنه خود را در میاورد، شروع به پوست اندازی کردیم.

آقا، این یکی از وحشتناک ترین تجربه هاییست که من پشت سر گذاشتم. در حقیقت، هنگامی که حال من داشت بهتر میشد، من فکر میکنم که ربوده شدن من توسط Mantindane نتیجۀ مستقیم خوردن گوشت یکی از این موجودات است. من باور نمیکردم که چیزی که دوستم به من داد، گوشت یک جاندار باشد. من گمان کردم این نوعی ریشه یا گیاه دارویی یا امثال این چیز هاست. اما، بعد از آن، من طعم آن را به خاطر آوردم. طعم فلز مس  میداد، و مشابه همان بویی بود که من در 1959 با آن روبه رو شدم.

و بعد از اینکه جوش ها از بین رفتند و در حالی که من هنوز در حال پوست اندازی بودم کارآموزها از سر تا پای ما را با روغن نارگیل پوشانده بودند، هر روز چیز عجیبی برای ما اتفتق میافتاد، آقا، که من از تمام مردم دانا و صاحب معلوماتی که در کشور شما این مطلب را میخوانند خواهش میکنم اگر میتوانند این را برای من توضیح بدهند. ما دیوانه شدیم آقا، کاملاً دیوانه. ما مانند یک فرد دیوانه و کم عقل شروع به خندیدن کردیم. ما همینطور ها-ها-ها-ها-ها-ها، برای روزهای متمادی- برای کوچک ترین چیزی ساعت ها میخندیدیم تا اینکه انرژیمان تمام شود.

و بعد خندیدن بیش از حد از بین رفت، و پشت سرش چیزعجیبی اتفاق افتاد، چیزی که دوستم گفت همان هدف نهایی بود که افرادی که گوشت Mantindane را خورده بودند قصد داشتند به آن دست یابند.

مانند این بود که ما یک مادۀ بسیار عجیب را بلعیده باشیم، یک نوع مخدر، مخدری که هیچ مشابهی بر روی زمین ندارد. تمام حواس ما ارتقا پیدا کرده بود.

هنگامی که آب میخوردید، مانند این بود که نوعی شراب خورده باشید. آب به خوشمزگی یک نوشیدنی دست ساز شده بود. غذاها طعم فوق العاده ای پیدا کرده بودند. تمام حواس ما ارتقا پیدا کرده بود، و این غیر قابل توصیف است- مانند این بود که من با قلب و مرکز جهان یکی شده باشم. من نمیتوانم این را جور دیگری توصیف کنم.

و این احساس خارق العاده به مدت دو ماه طول کشید. هنگامی من  موسیقی گوش میکردم، مانند این بود که همینطور موسیقی پشت موسیقی در حال نواخته شدن باشد. هنگامی که نقاشی میکشیدم – کاری که در تمام عمر انجام دادم- و هنگامی که رنگ خاصی را بر نوک قلمو قرار میدادم، مانند این بود که رنگ های دیگری در پس این رنگ وجود داشته باشند. این یک حالت توصیف ناپذیر بود آقا. حتی الان هم نمیتوانم آن را توصیف کنم. اما اجازه بدهید آقا، که اکنون سراغ موضوع دیگری بروم.

Mantindane تنها موجوداتی نیستند که ما مردم افریقا آنها را دیده ایم و در موردشان میدانیم، داستان های زیادی برای تعریف کردن راجع به آنها وجود دارد.

در قرن های بسیار دور، قبل از ورود اولین سفیدپوستان به این قاره، ما مردم افریقا با نسلی از بیگانه ها برخورد کردیم که کاملاً شبیه به سفیدپوستان اروپایی بودند که بعدها برای استعمار وارد افریقا شدند.

این موجودات بیگانه بلند قد هستند. بعضی از آنها هیکلی مانند ورزشکاران دارند، چشم های آنها آبی و کشیده و گونه هایشان برجسته است. آنها موهای طلایی رنگی دارند، و کاملاً مانند اروپاییان امروز به نظر میرسند، البته با یک تفاوت: انگشتان آنها بسیار زیباست، کشیده و مانند انگشتان موسیقیدان ها و هنرمندان.

این موجودات از آسمان وارد افریقا شدند، با سفینه ای که شبیه به بومرنگ مردم استرالیا بود. بعد، هنگامی که یکی از این سفینه ها به زمین فرود آمد، گردبادی از گرد و غبار به وجود آورد که صدای بسیار مهیبی مانند غرش طوفان ایجاد کرد. در زبان بعضی از قبایل افریقایی، گردباد zungar-uzungo نامیده میشود.

مردم ما اسامی مختلفی به این بیگانه های سفیدپوست داده اند. آنها را Wazungu مینامند، کلمه ای که معمولاً ” خدا “(god) معنی میدهد، اما به طور دقیق به معنای ” مردم گردباد کوچک یا گردباد ” (people of the dust-devil or the whirlwind) است.

و مردم ما با این موجودات از ابتدا آشنا بودند. آنها را میدیدند، و میدیدند که بعضی- در واقع، بسیاری- از این Wazungu چیزی را حمل میکردند که به نظر یک گوی بلورین یا شیشه ای میامد، یک گوی که آنها آن را همیشه مانند یک توپ در دست هایشان تکان میدانند. و هنگامی که یک گروه از جنگجوها سعی کردند تا یک  Wazungu را اسیر کنند، Wazungu گوی را به هوا پرتاب کرد، آن را با دستانش گرفت، و بعد ناپدید شد.

اما بعضی از Wazunguدرگذشته توسط افریقایی ها اسیر شدند و به عنوان زندانی در دهکدۀ پادشاهان و قفس های شامن ها نگهداری شدند. فردی که Muzungu- که به یک نفر از آنها گفته میشود- را اسیر میکند، باید مطمئن باشد که گوی را از دسترس Wazungu در امان نگه داشته باشد. تا زمانی که گوی را مخفی نگه دارد،  Muzunguنمیتواند فرار کند.

و هنگامی که افریقایی ها اروپائیان واقعی را دیدند، مردمان سفیدپوست از اروپا،  نام Wazungu را به آنها برگرداندند. قبل از اینکه ما مردم اروپا را ملاقات کنیم،  Wazunguرا که سفیدپوست بودند ملاقات کردیم، و ما نام Wazungu  را از روی بیگانه ها بر روی  اروپائیان واقعی گذاشتیم.

در زبان زولو، ما یک فرد سفیدپوست را اوملونگو (Umlungu) مینامیم. کلمۀ اوملونگو دقیقاً معادل  Wazunguمعنی میدهد، ” خدا یا موجودی که  گردباد عظیمی را در زیر زمین درست میکند ” (a god or a creature which creates a big whirlwind underground).

در زئیر، که اکنون جمهوری دموکرات کنگو نامیده میشود، مردم سفیدپوست واتنده (Watende) یا والنده (Walende) نامیده میشوند. بار دیگر این کلمه به معنای  “a god or a White creature” است. و کلمۀ واتنده نه تنها به بیگانه هایی با پوست صورتی رنگ اطلاق میشود، بلکه به چیتااولی نیز اشاره میکند. در زئیر، هنگامی که شامن ها با ترس از اربابانی که زمین را کنترل میکنند صحبت میکنند، به آنها با عنوان چیتااولی اشاره نمیکنند، بلکه به عنوان Watende-wa-muinda به آنها اشاره میکنند به معنای  “the White creature which carries a light” به این خاطر که در شب چشم های پیشانی چیتااولی مانند چراغ های قرمزی در میان بوته ها میدرخشند. آنها مانند چراغ های پشتی اتوموبیل در میان بوته ها میدرخشند. در نتیجه Watende-wa-muinda “the White creature of the light” این چیزی ست که چیتااولی در جمهوری دموکرات کنگو نامیده میشود.